مردم: بیاین بریم.
یکی از بچه ها: چرا تنهاش نمیذاریم؟! اون به هیچکس آسیبی نمیرسونه. نمیشه از اینجا بریم؟
- تقصیر توئه جری! نمیتونستی جلوی دهنتو بگیری؟!
مادر بچه ها: اون کار درستی انجام داد!
شهردار: اون مرموزه! توی این شهر هیچ جایی برای آدمهای مرموز وجود نداره!
مردم: تو دیدی که اون...اون...اون علامت خوبی نیست!
یکی از بچه ها: درست مثل دفعه قبل! اون یه روحه!
- خفه شو!!
مادر: برادرتو نزن!
مردم: چیزی به اسم روح وجود نداره عزیزم
شهردار: اینو بهت ثابت میکنم بچه! بیاین بریم!
مردم: کسی مطمئن بود که الان اوقات خوشی داریم؟ شاید بعدا لازم بشه برگردیم!
- اوه لعنتی!
بچه ها: اون چی بود؟
مایکل: آیا شما رو ترسوندم؟
مردم:اوه نه!
- اوه بله!
بچه ها: خودشه مامان!
مادر بچه: میدونم!
بچه ها: همون شخصه!
- سلام!
-ببخشید...
شهردار: نه! تو منو نترسوندی! شاید اونها رو وحشت زده کردی ولی منو نه!
مایکل:خیلی بد شد مگه نه؟! فکر کنم دفعه بعد باید وحشتناک تر از اینو امتحان کنم!
شهردار: دفعه بعدی وجود نخواهد داشت!
مایکل:اوه واقعا؟
شهردار: بله واقعا!
مایکل: دفعه بعدی وجود نداره, خب دلیلش چیه؟
شهردار:ما میخوایم که از این شهر بری! ما یه شهر کاملا عادی با مردم و کودکان معمولی داریم. ما به آدمهای عجیب و غریبی مثل تو که داستانهای ارواح رو براشون تعریف میکنن نیاز نداریم!
مایکل: پس شما به ارواح اعتقاد ندارین؟
بچه ها: من دارم!
- منم همینطور!
مردم: ساکت شو! خودت میبینی چیکار کردی! شرم نمیکنی؟ بچه ها تحت تاثیر قرار میگیرن!
بچه ها: بهشون نشون بده! از همون کارهایی که برامون انجام دادی!
- خفه شو! قرار بود این یه راز باشه!
مادر بچه ها: برادرتو نزن!
شهردار: تو عوضی هستی! عجیبی و من ازت خوشم نمیاد! تو این بچه ها رو میترسونی! همین الان و به تنهایی اینجا رو ترک کن!
مایکل: من تنها نیستم و... حق با شماست! بله من دوست دارم مردم رو بترسونم ولی این کار فقط برای سرگرمیه! بچه ها, وقتی من کارهامو انجام میدم شما لذت نمیبرین؟ خودتون میدونین چی میگم...
شهردار: خب, مسخره بازی کافیه! برگرد به سیرک. تو دلقکی! و یه لطفی در حق خودت بکن. باشه؟ جلوی ما قدرت نمایی نکن تا باهات برخورد خشن داشته باشیم! چون اگه مجبور بشیم اینکارو میکنیم!
مردم: ما نمیخوایم به کسی صدمه بزنیم!
مایکل:شما دارین سعی میکنین منو بترسونین؟! اینطور نیست؟ بسیارخوب. ما یه بازی میکنیم.کسانی که اینجا هستن از بازی خوششون میاد؟ وقت بازیه!
بچه ها: آره! آره!
مایکل: اولین شخصی که بترسه باید اینجا رو ترک کنه...چطوره؟
مردم: ما میخوایم بریم!
شهردار: من با عوضی ها بازی نمیکنم!
مایکل: نیازی به بی ادبی نیست!!!
مردم: بله موافقم! اصلا نیازی به بی ادبی نیست! شما منزل خیلی زیبایی دارین اما من نگرانم آخه بعد از خوشامد گویی شما ما یه کم زیادی اینجا موندیم! پس ما قراره که بریم! باشه؟ میتونیم بریم؟!
شهردار: یا اینجا رو ترک میکنی یا خودم مجبور میشم بهت آسیب برسونم؟!!
بچه ها: قرار نیست اذیتش کنیم!
مردم: ما به هیچکس صدمه نمیزنیم!
مایکل: شما دارین منو میترسونین؟ من هیچ انتخابی پیش رو نخواهم داشت!چون فکر کنم اول باید تو رو بترسونم. اینو نگاه کن...بگو ببینم به نظرت این ترسناکه؟
شهردار: مسخره است! اصلا خنده دار نیست!
مایکل: خیلی خوب. این یکی چطور؟ شما رو ترسوند؟
شهردار: شنیدی چی گفتم پسره عوضی! دیگه وقتشه که بری!
مایکل: این ترسناکه؟
مایکل: جایی تشریف میبرین؟ دیگه دیر شده! شما مهمانان من هستین!!! اوه راستی.بهتون نگفتم که تنها نیستم؟! با یه خانواده ملاقات کنین!
ادامه دارد ...