تبليغاتX
King of Pop & Dance
مایکل جکسون سلطان پاپ
 این شرح خلاصه شده ی یک نامه ی یکی از طرفدارایه مایکله  و در پایین هم جواب مایکله .

برای اینکه خیلی طولانی نشه متن انگلیسیشو حذف کردم .

اگه کسی خواست متن انگلیسی کامل هر دو طرف رو داشته باشه تو قسمت نظرات بگه .

 

 


خلاصه ی نامه  اون طرفدار

پيغامي براي مردم جهان


من در مورد مايكل خيلي مطالعه كردم و ازخودم ميپرسم به سر دنيا چه اتفاقي افتاده يا بهتر بگم چرا مردم تو جهان ما اينجوري شدن.ديگه واقعا نميتونم بيشتر از اين ببينم كه مردم به چه طرز وحشتناكي دارن با مايكل جكسون رفتار ميكنن ...به همين دليله كه تصميم گرفتم با مطالب
پايين پيغماي به مردم بدم و آرزو دارم نهايتا ما بفهميم که چه اشتباهي داريم در مورد اين مرد ميكنيم

من واقع ناراحتم كه خيلي ها نميفهمن يا نميخوان كه بفهمن اين مرد واقعا داره تلاش ميكنه چه چيزي به ما بگه "مردم!بهتون نشون ميدم كه من براي آزادي وصلح هستم و اين ارزششو داره كه بخاطرش در مقابل گرسنگي و فقر مبارزه كنيم..مبازره كنيم براي جهاني كه مردم زيادي درش احساس آسايش كنن))من مايكلو در اين مورد ميفهمم ...زيرا اكثر حالات .حركات او كافيه كه به ما بگه قلب گرم او براي چي ميزنه...همه بهش ميخندن چون اون ميگه ميخواد دنيارو بهتر كنه..اما در واقع او هميشه از ((ما)) صحبت ميكنه...اون ميخواد اين كارو با ما بكنه...چرا آدما هميشه به صورت منفي در مورد اون فكر ميكنن؟‌ آيا ما كاري غير از اين نداريم كه نسبه به او سنگدل باشيم؟ آيا تا حالا جرمي انجام داده كه ما بخوايم اورو اين چنين تحقير كنيم؟شايد چون اون صورتشو مثل هزاران نفر ديگه تو اين دنيا عمل كرده...شايد بخاطر اينكه او بزرگترين ستاره ي پاپ در تمام دورانه...يا شايد بخاطر اينكه اون زندگي متفاوتي داره..راهي كه خودش دوست داره چون احساس امنيت بيشتري با  كودكان و حيوانات داره....

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

اينهم از ترجمه ي جواب مايكل عزیز


با تشکر از غریبه ی عزیز


خواندن نامه ی شما اشکهای شادی (تشکرامیز) را بر چهره ی من جاری ساخت
چون نشان داد که کسی اون بیرون هست که منو درک میکند
شاید بیشتر هم باشد
اگر بتونم من میخوام که چند تا جمله به تمام مردم جهان بنویسم
جملاتی که هرگز در روزنامه هایتان نخواهید خواند چون به اندازه ی کافی تماشایی نیستند
مردم عزیز
من دوست دارم که سوالی از شما بپرسم
و سوال اینست چرا؟
چرا اینقدر فقر در جهان هست؟
چرا اینقدر جنگ در جهان است؟
چرا اینقدر درد و رنج در جهان است؟
و چرا کودکان باید بمیرند و معصومانه رنج بکشند؟
من اینو نمیفهمم
شما میفهمید؟
من میخواهم کمک کنم
من میخواهم مردم را خوشحال کنم حتی برای یک لحظه
ولی این چیزیست که به زندگی من حس و روح میبخشه
منو درک نمیکنید؟
من چکار کردم که درباره ی من قضاوت میکنید؟
آیا شما واقعا به من حسادت میکنید؟
شما نباید اینکار را بکنید
من هرگز آرزو نمیکنم که شما جای من باشید
شاید شما فقط از من میخواهید که به گناهم اعتراف کنم
بله ...درسته
من کودکان را دوست دارم ولی نه به آن شیوه ای که شما میخواهید و فکر میکنید
من آنها را از صمیم قلب دوست دارم
چون کودکان جنگ راه نمی اندازن
کودکان هرگز به من صدمه ای نزدند
نگاه کردن در چشمان درخشان آنها منو خوشحال میکند
آیا این جرم است که بخواهم خوشحال باشم و دیگران را هم خوشحال کنم
خیلی از افرادی که به ملاقات من میایند بزودی از سرطان و بقیه ی بیماریهای وحشتناک می میرند
من به شما اجازه نمیدهم که با تکبر و خود بینیتان منو از دادن یک روز شاد به آنها منع کنید
بله ... درسته
من عملهای جراحی زیادی داشتم
آیا میدونید که چه احساسی داره؟
آیا میدونید که من چقدر از روزها را با درد از خواب بیدار شدم؟
چه روزهایی که نمیدونستم چه شکل خواهم بود وقتی که به اینه نگاه میکردم؟
و چقدر گریه میکردم؟
آیا نمیبینید که من خودمو تنبیه میکنم بخاطر اینکه از عهده ی چهره و همچنین خودم بر نیامدم؟
چرا شما هم مرا تنبیه میکنید؟
بله...درسته
یه موقعی من سیاه بودم
شما در آفتاب تیره تر میشوید و بخاطر این تشویق میشوید
ولی من بیمار هستم و شما به من بخاطر آن ضربه میزنید
آفتابی که شما آنقدر دوستش دارید میتواند برای من کشنده باشد
در سالهای قبل من هم دوست داشتم که در روشنایی بیرون بروم ولی الان تقریبا من فقط در شب میتونم بیرون برم
و شما هم مرا مسخره میکنید و برایم جک میسازید
اگر من این مایکل جکسونی که شما میشناسید نبودم باز هم به همین شکل میبودم
باید یک سیاه و سفید با موهای فر و بینی پهن میبودم که هر کسی مرا بخاطرش ازار میداد
خوب ...حالا هم منو ازار میدهید بخاطر بینی کوچک من
شاید من اونموقع میمردم چون نمیتونستم به خوبی الان از خودم محافظت کنم
آیا ترجیح میدهید که من یک مرده باشم؟
یا اصلا بوجود نمی آمدم؟
ولی آنموقع شما هرگز موسیقی مرا نداشتید
آیا دوست دارید که بدون بیلی جین ادامه دهید
موسیقی از من که شما دوست دارید...ندارید؟
فقط من نه
ولی من موسیقی ام را ساختم تا شما را خوشحال کنم
شما مرا عذاب میدهید با حرفهای ننگین خودتون
حرفها بعضی اوقات میتوانند بیشتر از مشت ها ضربه بزنند
گاهی من یه کنار مینشینم و گریه میکنم
از خدا درباره ی چیزهایی که باید تحمل کنم و بکشم میپرسم
چه دلیلی بهتون بدهم
چون من هرگز به کسی آسیبی نرساندم
من از شماها میترسم چون شما ها خیلی بد به من اسیب رساندید و من حتی از خودم دفاع هم نکردم
من خیلی ساده پشت ماسکهایم پنهان شدم
اه...چقدر من از این ماسکها نفرت دارم
زیر انها من به سختی نفس میکشم
ولی من هیچ راه دیگری ندارم
این تنها راه برای حفاظت از خودمه
ولی شما دوست ندارید اینها رو حتی وقتی که از خودم حفاظت میکنم
شما ترجیح میدهید تا به یک شخص بی دفاع در صورتش لگد بزنید
ولی من به اینها توجه نمیکنم
من نیازی ندارم برای کارهایی که کردم خجالت زده باشم
و همانطور که من شما را دیدم غریبه ی عزیز
مردمی وجود دارد که پیام مرا درک کنند
من ودوستانم ...ما با تانکها به درون جنگها نمیرویم
ما با گلهای آفتاب گردان به سمت شما امدیم اگرچه شما به ما خندیدید و گلهای مارا پرپر کردید و به زمین انداختید
شاید شما تا قبل از اینکه نه فقط گلهای افتاب گردان بلکه خورشید هم برود چیزی نفهمید
با موسیقی من... با کاری که من کردم دوست داشتم که روشنایی ای را به جهان بیاورم
ولی ایا لازمه که من خودمو بکشم تا کسی مرا باور کند؟
تا کسی باور کند که من فقط میخواهم کارهای نیک انجام دهم و از نفرت شما زجر میکشم؟
ولی شما از جا در میروید که "و بچه ها؟"
بخصوص شما این را خواهید گفت
شما کسانی که بیشتر از هر چیز دوست دارید تا کودکان مرا از من دور کنید
شما میگید اینها بچه های من نیستند
شما میگید من نمیتونم انها را اموزش بدهم
چطور میخواهید این را بفهمید؟
و آیا این مهمه که چه خونی در رگهای انها در گردشه وقتی که من برایشان میمیرم؟
حسادت و نفرتتان شما را بر درک معنای عشق کور کرده است
شما مرا نمیشناسید با اینحال شما قبلا درباره ی من قضاوت کردید
شما...اون خبرنگارانی که مرا صبح ها در خیابان میکوبند عصرها به موسیقی من گوش میدهید
این انصاف نیست
شما به چیزهایی که مینویسید علاقه ندارید و فقط برای جلب توجه خوانندگان بیشتر و عنوانهای پر بیننده اینکار را میکنید
ولی نام من برای جذب مردم کافیست
چرا همیشه باید مرا متهم کنید؟
چرا شما یک متن مثبت نمینویسید چیزی که نیاز به فکر کردن و جستجوی زیاد ندارد
چرا من باید wacko jackoباشم؟ 
آیا نمیتونید ببینید که تنها کسی که من میتونم بهش اسیب برسونم خودم هستم؟
شما مرا شکار میکنید مثل اینکه من یه قسمتی از گله گاوها باشم
آیا کسی نیست که بتونه ببینه من هم یک انسان هستم؟
دلهایتان را کجا گذاشتید؟
رحمتان کجا رفت؟
عشق و محبتتان چه شد؟
اگر فقط یک نفر از ده نفری که این نامه را میگیرد سعی در درک من بکند
بعد از این زندگی من ارزش زندگی کردن را خواهد داشت

مایکل جکسون

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:9  توسط Aileen _ Farnaz | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط Aileen _ Farnaz | 

عشق
                        
عشق موضوع جالبي براي توصيف كردن است. احساس كردنش بسيار ساده است و حرف زدن در موردش بسيار دشوار. مانند يك قالب صابون در وان حمام است. شما آن را تا زمانيكه خيلي فشار نداده باشيد، در دست داريد.

برخي از مردم زندگي شان را صرف يافتن عشق در خارج از وجود خودشان ميكنند. آنها فكر ميكنند براي داشتنش، بايد محكم به آن بچسبند. اما عشق مانند آن قالب صابون تر، از دستشان ميرود.

نگاه داشتن عشق اشتباه نيست، اما بايد ياد بگيريد كه آن را با ملايمت و محبت نگاه داريد و اجازه دهيد هر وقت ميخواهد، پرواز كند. وقتي عشق اجازه ي آزادي داشته باشد، زندگي را سرزنده، شاد و تازه ميسازد. اين عصاره و انرژي اي است كه انگيزه ي موسيقي من، رقص من و همه چيزم ميشود. تا وقتيكه عشق در قلبم است، در همه جا هست.

 

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 3:17  توسط Aileen _ Farnaz | 

 

 

يكي از تاثر آور ترين عكسهاي طبيعت، افتادن يك بچه فك تنها بر روي يخهاست. من مطمئن هستم كه شما اين صحنه را ديده ايد. بنظر ميرسد كل اين عكس، دو چشم است. چشمان سياه و خوش بين يك حيوان كوچك كه به دوربين و به قلبهاي شما خيره شده است. وقتي براي اولين بار به آنها نگاه كردم، چشمها از من پرسيدندآيا قصد داري به من صدمه بزني؟“ ميدانستم كه جواب مثبت است، زيرا هزاران بچه فك هر ساله كشته ميشوند. بسياري از مردم از عجز و ناتواني يكي از بچه فكها متاثر شده بودند. آنها براي نجات فكها پول اهدا كردند و آگاهي عموم مردم شروع كرد به ارتقا پيدا كردن. وقتي دوباره به عكس نگاه كردم، آن دو چشم درشت چيز متفاوتي گفتند. حالا ميپرسيدند ”آيا مرا ميشناسي؟“ اين بار مانند زمانيكه خشونت مردمان را نسبت به حيوانات حس كردم، غصه دار نبودم. اما پي بردم كه همچنان يك شكاف بزرگ وجود دارد. من واقعا چقدر راجع به زندگي بر روي زمين ميدانستم؟ چه مسئوليتي را براي موجوداتي كه اطراف فضاي كوچكم زندگي ميكردند، حس ميكردم؟ چگونه ميتوانستم زندگيم را به نحوي هدايت كنم كه به هر سلول زنده اي نيز نفعي برسانم؟

فكر ميكنم تماميه كساني كه راجع به اين مسائل انديشيده اند، فهميده باشند كه احساساتشان از ترس،‌ بيشتر به يك احساس نزديكي يگانه با زندگي تغيير كرده است. زيبايي و اعجاز زندگي خيلي شخصي بنظر ميرسيد. اين امكان كه بتوان زمين را به باغي مبدل ساخت كه همه ي ما در آن بزرگ شويم، ظاهر شد. من به چشمان بچه فك نگاه كردم، و آنها براي اولين بار لبخند زدند. آنها گفتند ”متشكرم. تو به من اميد دادي.“

آيا اين كافيست؟ اميد واژه ي بسيار زيبايي است اما اغلب بسيار متزلزل بنظر مي آيد. زندگي هنوز هم بي جهت زخمي و ويران ميشود. تصوير يك بچه فك تنها بر روي يخ يا يك دختر بچه ي يتيم در جنگ هنوز هم به خاطر درماندگي موجود در آن، هولناك است. من پي بردم كه در آخر هيچ چيز نميتواند زندگي را نجات دهد مگر اعتماد داشتن به خود زندگي، به قدرت شفا دهي اش، به توانايي اش در مصون ماندن از اشتباهاتمان و خوش آمد گويي اش به ما هنگاميكه ياد ميگريم خطاهايمان را برطرف كنيم.

با چنين افكاري در قلبم، بار ديگر به عكس نگاه كردم. چشمان فك عميق تر بنظر ميرسيدند و من چيزي را در آنها ديدم كه دفعات قبلي از دست داده بودم. قدرتي شكست ناپذير. آنها گفتند ”تو به من صدمه نزدي. من يك بچه فك تنها نيستم. من زندگي هستم، و زندگي هرگز كشته نخواهد شد. اين قدرتي است كه مرا از فضاي تهي به دنيا آورد. از من مراقبت نمود و زندگي مرا در برابر خطرات حفظ كرد. من در امان هستم زيرا من همان قدرتم. و تو نيز هستي. همراه من باش، و بگذار قدرت زندگي را به عنوان يك موجود واحد بر روي زمين حس كنيم.“

بچه فك، ما را ببخش. بارها و بارها به ما نگاه كن تا بفهمي كه چه ميكنيم. آن مرداني كه چماق هايشان را براي شما بلند ميكنند، نيز خودشان پدر، برادر و فرزند هستند. آنها به ديگران عشق ورزيده اند و برايشان اهميت قائل شده اند. يك روز اين عشق را به شما تقديم خواهند كرد. مطمئن باشيد و اطمينان كنيد.

 

            

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط Aileen _ Farnaz | 
 

در مورد جراحي پلاستيك ؟

ـ همه ي هاليوودي ها جراحي پلاستيك داشتن. نميدونم چرا فقط رو من انگشت ميذان. رسانه ها بزرگش كردن. من فقط بيني ام رو جراحي كردم. اونها ميخوان بگن كه من همه چيزم رو جراحي كردم. فقط بيني براشون كافي نيست. ليزا به من گفت كه الويس هم بيني اش رو جراحي كرده بوده . اما چيزي راجع به اين نميگن. فقط در مورد من بحث ميكنن. اين عادلانه نيست.

خوب، حالا كه اسم ليزا ماري رو آوردي، جايي خوندم كه اون تو يه مصاحبه گفته بود كه تاسف ميخوره چرا از تو صاحب يه پسر نشده و اينكه شايد همين حالا هم دلش بخواد كه ازت يه بچه داشته باشه. آيا اين حقيقت داره؟

يام مياد كه اون موقع ها همچين چيزي ميخواست (ميخندد)، من هر جوابي كه به اين سوال بدم واسم دردسر ميشه. شماره بعدي تي وي گايد حتما اين خبر رو چاپ ميكنه كه ”ليزا گفت كه ديگه نميخواد مايكل رو ببينه“

آيا شما دو تا با هم دوست هستين؟

ليزا دوست داشتنيه. من خيلي دوستش دارم و ما با هم دوستيم. و كي ميدونه فردا چه اتفاقي قراره بيافته. من نميدونم اون الان چه احساسي داره. فقط همين رو ميگم. اون گاهي اوقات به خونه ي من مياد و بچه ها رو ميبينه. ما تلفني با هم حرف ميزنيم و از اين جور كارها. در همين حد.

فكر ميكني باز هم ازدواج كني؟

فكر خوبيه.

دفعه ي سوم چطوري ممكنه اتفاق بيافته؟

خوب بايد پيش بايد. بايد اون شخص رو ببيني و بگي ”همينه، خودشه“

در مورد هر دو ازدواج قبليت هم همچين حسي داشتي؟

بله البته.

دوست داشتي كه هنوزم متاهل بودي؟

بله، دوست داشتم. اما بايد كاري رو كه به صلاحه انجام بدين. چيزي كه قراره اتفاق بيافته، اتفاق مي افته. بايد بهش احترام بذارين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 2:7  توسط Aileen _ Farnaz | 
 

خوب امیدوارم واسه این یکی نظرهای بیشتری بدین ...  اگه  ندین  نامید  میشما دیگه مصاحبه اوجگل نمیذارم

 

 


مصاحبه 28 جولاي 1995 - ام تی وی


 كليپ «يوآرنات الون» براي اولين بار بعد از مصاحبه نمايش داده شد.
--------------------------------------------------------------------------------

بيل بلامي: تو، جانت و كليپ «اسكريم»، براي دريافت 11 جايزه كليپ موسيقي ام.تي.وي نامزد شديد و اين در طي دهه اخير اتفاق نيفتاده بود. اين چه احساسي به تو ميده؟

مايكل: خيلي خيلي باعث افتخاره. و مطمئن هستم كه جانت هم، همچين احساسي داره. ما خيلي سخت روي اين ويدئو كار كرده ايم. توليد كارهايي مثل اين ، دستاورد خيلي مهميه. من خيلي خيلي خوشحال هستم.

بيل بلامي: اين فوق العاده است. وقتي كليپ «اسكريم» را ديدم... انرژي خيلي زيادي در اين كليپ وجود داره. شما رفقا درست مثل دو تا ماشين الكتريكي هستين. با هم كار كردن چطوري بود؟ رقصيدن و تمام چيزها...

مايكل: عالي بود چون ما عاشق رقصيدن هستيم. و رقصيدن با خواهرم من را به ياد زمانهاي گذشته انداخت. چون به ما اين امكان را داد كه بعضي وقتها به جاي كار كردن؛ وقتمون را با بازي و به طرف همديگه، چيز ميز پرتاب كردن، تلف كنيم و خوش گذشت. ديدن پشت صحنه اش همون قدر سرگرم كننده و لذت بخشه كه ديدن كليپش.

بيل بلامي: شما رفقا بايد يه كليپ ديگه براي ما (طرفدارها) بسازين. چون ما عاشقش هستيم، مرد.

مايكل: ازت ممنونم (لبخند ميزند)

بيل بلامي: وقتي ما ويدئوهاي تو را تماشا ميكنيم، اونها خيلي نوآورانه هستن. هميشه با جديدترين و پيشرفته ترين امكانات. چقدر درگير مراحل خلق كليپهات هستي؟

مايكل: خيلي زياد. چون تقريبأ ايده ي اين كارها از منه و دوست دارم كه افراد ديگه اي با من همكاري كنن. در مورد اين يكي ”اسكريم“... ايده اش از من نبود. ايده اش را كارگردان داد. من تقريبأ دوست دارم كه ايده ها را تو ذهنم فرم بدم و حركات رقص را طراحي كنم. ولي هميشه يك تلاش دسته جمعي پشت اين كليپها هست.

بيل بلامي: ازبين تمام كليپهات، وقتي برميگردي وبه اونها فكر ميكني، كليپ مورد علاقه ي مايكل جكسون چيه؟

مايكل: مورد علاقه؟.... احتمالأ يه چيزي مثل «تريلر و اسموت كريمينال» من يه همچين كارهاي سختي را دوست دارم. ما قصد داريم از اين نوع كارها بيشتر انجام بديم.

بيل بلامي: قصد داري كه كارهاي بيشتري از اين نوع انجام بدي؟

مايكل: بله

بيل بلامي: آه، بله[با هيجان]... مايكل، توهنرمندي هستي كه به تهيه كردن كارهاي خودش معروف شده، ولي تو با تعداد زيادي از افراد ديگه هم، همكاري ميكني. چطوري افرادي را كه ميخواي باهاشون كار كني، انتخاب ميكني؟

مايكل: من تقريبأ اين كار را نميكنم. من هنرمندي را كه ميخوام با اون كار كنم، انتخاب نميكنم. فكر ميكنم اين يه جوري خود به خود اتفاق ميافته. فكر ميكنم اونها يه چيزي را كه به نظر من جالب مياد، ميسازن و ما روي اون با هم كار ميكنيم.

بيل بلامي: دوست داري با كدوميك از هنرمنداني كه هنوز باهاشون كار نكردي، كار كني؟

مايكل: احتمالأ يه نفر مثل «چايكوفسكي» يا «كلود دبوسي» . يه هنرمندي كه ديگه در دسترس نيست.

بيل بلامي: بعضي از اونهائي كه روي آلبوم «هيستوري» باهات همكاري كردن، چه كساني بودن؟

مايكل: با «آر.كلي، نوتوريس بيگ، بويزمن» كار كردم. اونها پديده هستن.

بيل بلامي: شكيل به من گفت...

مايكل: بله «شكيل اُنيل»، البته... اون عالي بود

بيل بلامي: اون واقعأ نگران بود، ميدوني، اون نميتونست باور كنه. گفت كه ميخواسته جيغ بزنه.

مايكل: اون... اون عالي بود
بيل بلامي: پس، خيلي خوش گذشت، نه؟

مايكل: بله

بيل بلامي: كليپ جديد «يوآرنات الون»، يه آهنگ داره كه توسط «آر.كلي» نوشته و توليد شده. چطوري شد كه شما رفقا با هم ديگه شروع كردين به كار كردن؟

مايكل: اون اين آهنگ را تهيه كرد و من ازش خوشم اومد. در واقع، ما اين يكي را با هم توليد كرديم. اين واقعأ يه آهنگ شگفت انگيزه... «آر.كلي» يه هنرمند شگفت آوره.

بيل بلامي: اين آهنگ جدأ زيباست. منظورم اينه كه، دفعه اول كه شنيدمش، فورأ ازش خوشم اومد. ميخوام بگم كه... آيا وقتي شنيديش روي تو هم همين اثر را داشت؟

مايكل: بله، من هميشه بايد دوبار به اون گوش بدم.

بيل بلامي: دو بار؟

مايكل: وقتي كه ازش خوشم مياد، ميخوام دوباره گوشش بدم... ازش خوشم اومد!
--------------------------------------------------------------------------------

[كليپ «يوآرنات الون» پخش ميشود]  (  محشره )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 18:40  توسط Aileen _ Farnaz | 
  عزیزاندوستانای طرفداران مایکل جونخلاصه...

توجه شما را به یه مصاحبه ی اوجگلاز مایکل جلب می کنم

اگه بازم مصاحبه خواستین که حتما می خواین نظر فراموش نشه

خوب دیگه حالا مصاحبه شروع میشه...

 


مصاحبه جولاي 1996 (كازابلانكا، مراکش)


در زير متن مصاحبه اي ضبط شده از مايكل در حال پاسخ دادن به سؤالات گروهي از بچه هاي 7 تا 12 ساله آمده است. مصاحبه در كازابلانكا يا تانزانيا انجام گرفت. بيشتر سؤالات به زبان عربي مطرح ميشدند. بنابراين در اين متن در بعضي جاها، به جاي نقل سؤالات؛ موضوع آنها آورده شده است. مايكل به زبان انگليسي به سؤالات پاسخ ميدهد و ترجمه ي عربي آن روي تابلو به نمايش در مي آيد.

براي بيشترين مدت مصاحبه، مايكل تنها كسي است كه در فيلم نشان داده ميشود.

در قسمتي مايكل روبروي بچه ها مي ايستد، و بعضي از آنها سؤالاتي به زبان انگليسي از او ميپرسند.

در طول مصاحبه، مايكل روي يك كاناپه نشسته است. يك ژاكت بيسبال به رنگ قرمز و سياه به تن دارد وكلاه سياهي به سرش گذاشته است. بدون عينك آفتابي و آرايش.

مايكل در اين مصاحبه خيلي راحت و آرام به نظر ميرسد و با دستهايش صحبت ميكند و حالات و حركاتش بر موضوعاتي كه در باره ي آنها صحبت ميكند؛ دلالت ميكند. و حالات صورتش نيز نشان دهنده ي احساسات و افكارش است.

سؤال: تحت تأثير چه نوع موسيقي اي قرار دارين؟

مايكل: من بيشتر تحت تأثير موسيقي فرهنگهاي مختلف جهان بوده ام. من شخصأ همه نوع موسيقي را مطالعه كرده ام. ميدونين، از آفريقا تا هند و چين و ژاپن و... موسيقي، موسيقيه و هر نوعي كه باشه قشنگه... پس من تحت تأثير تمام انواع موسيقي قرار دارم.

سؤال: نظرتون در مورد نژاد پرستي چيه؟

مايكل: اين بيرحميه. زشت و تهديد آميزه و من ازش متنفرم. شماها برادران من هستين [به طرف بچه ها اشاره ميكند]. اينها برادران من هستن. اگه سياه پوست هستين، سفيد پوست هستين، عرب هستين...... ما همه مثل هم هستيم....... من همه ي نژادها را به يه اندازه دوست دارم.

[مايكل حالا روبروي بچه ها مي ايستد و كتش را از تنش بيرون مياورد و كلاهش را از سرش برميدارد. پيراهن سياه و شلوار لي به تن دارد. مدل موهايش همانند مدل مويي است كه در كليپ «دي دُنت كِر اِبوت آس» در ”برزيل“، داشت.]

سؤال: دختري حدودأ 11 يا 12 ساله سؤالي ميپرسد كه فقط كلمه ي ”عرب“ قابل شنيدن است.

مايكل: آيا درسته كه من... چي؟

سؤال: كه عربها را دوست ندارين؟

مايكل: نه اين اصلأ درست نيست. من عربها را دوست دارم. من همه ي مردم دنيا را دوست دارم. اين هم يه نمونه ي درست حسابي از همون داستانهايي است كه مردم در مورد من ميسازن و حقيقت هم نداره.

[يك پسر كوچك حدودأ 7 ساله، خودش را معرفي ميكند و ميگويد كه اهل مصر است و سؤالش را مطرح ميكند.]

سؤال: آيا ممكنه يه روزي توي مصر كنسرت اجرا كنين؟

مايكل: من عاشق اينم كه توي مصر كنسرت اجرا كنم. دوست دارم كه با تور بعدي به همه ي شهرهاي كشور شما سفر كنم. من فقط تو فرودگاه مصر بوده ام. ولي به نظر ميرسه كه مردم مصر خيلي فوق العاده باشن. [مايكل يك لبخند بزرگ ميزند و به طرف بچه ها اشاره ميكند] همه ي شما ها آدمهاي فوق العاده اي هستين. من خوشحالم كه اينجا هستم.

[مايكل روي كاناپه مينشيند. ژاكت بيسبالش را ميپوشد و كلاهش را سرش ميگذارد.]

سؤال: در مورد آرزوهايش براي تشكيل خانواده

مايكل: من آدمي هستم كه خيلي به سمت خانواده متمايلم و عضو يه خانواده با 10 تا بچه هستم*. بنابراين من به خانواده ي پرجمعيت عادت دارم، ميدونين... همه، مثل يه واحد، دور هم جمع ميشن... و فكر نميكنم كه بتونم بدون يه همچين رابطه اي زندگي كنم. پس دوست دارم كه... [با لبخندي كه تا بناگوشش باز ميشود]... دوست دارم كه يه خانواده بزرگ داشته باشم. من ميگم در مجموع 12 نفره... [لبخندي بزرگتر]... عمه ام 13 تا بچه داره و من يه عمو دارم كه 12 تا بچه داره و پدرم هم 10* بچه داره..... و خوب.... من يه خانواده خيلي بزرگ دوست دارم.

*[برادر دوقلوي «مارلون» در كودكي مرد]

سؤال: در مورد تماشاچي هايش

مايكل: من ميتونم.... شما ميتونين حسشون كنين. چيزي كه ما داريم در موردش حرف ميزنيم، عشقه. شما قطعأ ميتونين احساسشون كنين... صداشون را ميشنوين، اونها مثل موج اين ور اون ور ميرن و جيغ ميكشن و غش ميكنن..... عكس العملهاشون هميشه قشنگه!

سؤال: در مورد خلق موسيقي (احتمالأ در مورد همكاري با ديگر هنرمندان پرسيده شده است)

مايكل: اولش يه فكره، يه فكر تازه جوانه زده. ايده اي كه هنوز كامل نشده. و بعد با يه نفر شروع ميكنين به كار كردن كه اون شخص ميتونه يه نويسنده باشه و اون وقت من ميگم: ” ميخوام اين كار را بكنم، ميخوام اون كار را بكنم... تو به نويسنده بگو كه همين كار را گسترش بده، چون من الان نميتونم،... چون بايد روي آهنگ بعدي كار كنم“... بنابراين اونها هم ايده اي به ذهنشون ميرسه و با طرح هايي كه توي ذهنشون دارن كار ميكنن و بعد با اين ايده ها پيش من ميان... بعد نگاه ميكنم ببينم آيا از اين طرح خوشم مياد يا نه.... ميخوام بگم تقريبأ همه ي چيزها را اينطوري انجام داده ام. من معمولأ ايده هايي براي نوشتن دارم و معمولأ تمام آهنگ ها را با همكاري يه نفر ديگه مينويسم.

سؤال: مشخص نيست كه سؤال چي بوده.

مايكل: آفريقا پر از شادي و معصوميته، من تقريبأ مطمئنم. مردمش نميتونستن خوبتر از اين باشن.

[در اشاره به سفرش به آفريقا، در جولاي 1996، براي شركت در جشن تولد «نلسون ماندلا»]

و واقعأ عاشقش شدم. عاشقش شدم و موسيقي... اووووه، و ريتم ها [به نظر ميرسد كه حالتي همراه با ترس و تحسين دارد]. ديدن بچه هاي كوچيكي كه با ريتم ها هماهنگ ميشدن و بدنهاي كوچولوشون را حركت ميدادن.[مايكل با استفاده از بازوها و شانه هايش، رقص آنها را تقليد ميكند]. من واقعأ... اوووه، شگفت زده شده بودم. اين فوق العاده بود. اونها همه چيز به من دادند. من را با هديه هاشون بمبارون كردن. ميدونين... لباس، غذا، و توي هتل..... من توي اين هتل بودم، خوب؟ يه هتل خيلي خيلي بزرگ كه يه سالن بولينگ، يه سالن بازي بزرگ و يه استخر بزرگ داشت. ولي وقتي از پنجره اطاقم بيرون را نگاه ميكردم، تا اونجايي كه چشمام ميديد، آدم ايستاده بود. اونها حتي همون بيرون ميخوابيدن و منتظر من بودن. اونها بيرون هتل ميخوابيدن و در تمام مدت روز هم اونجا بودن و شبها هم همونجا انتظار من را ميكشيدند.... اين واقعأ... اونها نميتونستن مهربونتر از اين باشن. و من واقعأ‌ عاشق كارهاي اونها شدم و دارم در مورد خريد يه خونه در آفريقا فكر ميكنم.

سؤال: در مورد مؤسسه خيريه «هيل دِ وُرلد»

مايكل: با استفاده از موسسه «هيل دِ وُرلد»، ما به ميليونها نفر كمك كرده ايم همونطور كه الان هم داريم در مورد احداث يه بيمارستان در «نيو جرسي»، بحث و بررسي ميكنيم كه اولين بيمارستان ”مايكل جكسون“ ميشه و ما دوست داريم كه اين كارها را در سرتاسر دنيا انجام بديم و اين چيزها را بسازيم. اين هدف و پيام ماست. و يا ساختن .... من از كلمه ”پرورشگاه“ متنفرم ولي به جاي اون ميگم ”خونه اي براي دسته اي از بچه ها كه نيازمند هستن... ميدونين... اين تقريبأ كاريه كه دوست دارم انجام بدم و دوست دارم كه به اين كار ادامه بدم.

[احساسات قوي و پرشور مايكل، در مورد اين موضوع، از حركات بدنش آشكارا معلوم است]

 

  

 Flowers  Flowers  Flowers  Flowers  Flowers  Flowers  Flowers  Flowers   FlowersFlowersFlowersFlowersFlowers




+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:39  توسط Aileen _ Farnaz |